:) ناشناخته‌های هزاره‌ی جدید

۲ مطلب با موضوع «دل‌نوشته‌ها» ثبت شده است

سلام :)

کلاً همیشه، به جرئت می تونم بگم همیشه، کسی بوده بهم بگه آدم فضولی ام. :دی

من از بچگی توی همه چیز فضولی می کردم. فرقی نمی کرد داخل ماشین کنترلی ای بود که برام خریده بودن یا آسمون بالای سرم. تصور کنین بابام یه روز برگشته بود و دیده بود یکی از عروسکامو کامــــل باز کرده بودم ریخته بودم کف اتاق. از اونجایی که خیلی چیز ریز میزم داشت اومدم بلند شم نصف بدنمو زخم و زیلی کردم :|( دوست دارم بگم از اون روز به بعد تنبیه شدم که دیگه اینکارو نکنم، ولی فقط می تونم بگم از اون روز به بعد یاد گرفتم دقت کنم چطوری باید همه چیزو برگردونم سر جای اولش! :دی)

یا یکی ازکارایی که خیلی دوست داشتم ( حداقل از اون موقعی که یاد گرفتم بخونم ) سرک کشیدن توی کتابا بود. مامانم سلیقه ش بیشتر به کتابای مدیریتی و روانشناسی و مدیریتی می خونه، پدرمم به جز چند تا استثنا از کتاب های تخصصی ش خارج نمی شه. من مردان مریخی زنان ونوسی رو اولین بار سوم دبستان خوندمش. ( تا ته ته خوندمش :|یه سال پیش اومدم دوباره بخونم، بیشتر از چهل صفحه نتونستم تحملش کنم:|) همون دوره ها یه کتاب ریاضیات تخصصی مکانیک خوندم، عاشقش بودم. جلدش بی نهایت قشنگ بود و با اینکه یه کلمه شو هم نمی فهمیدم، اون موقع عاشق شکل و نمادهای مشتق و انتگرال شدم.

پنجم دبستان بودم، یکی ( واقعا نمی دونم کی! ) برای مادرم یه کتاب بوستان کامل هدیه آورد. مامانم کاری باهاش نداشت، منم اولین کاری که کردم این بود که برش داشتم و اسممو روی جلد اولش نوشتم. یکی از سوالام اون دوره این بود که دقیقا چطوری اینا رو نوشته، چون اول یه صفحه نوشته بود حکایت، بعد تا چند صفحه شعر های نسبتا نامفهوم آورده شده بود. یه کم طول کشید تا یاد بگیرم کجا داستاناش تموم می شن، کجا شروع.

یه چهار پنج تا بیت مستقل بود، بین دو قسمت دیگه، که خیلی دوستشون داشتم. الان واقعا یادم نمیاد چرا!

مگر دیده باشی که در باغ و راغ

بتابد به شب کرمکی چون چراغ

یکی گفتش ای کرمک شب فروز

چه بودت که بیرون نیایی به روز؟

ببین کآتشی کرمک خاک زاد

جواب از سر روشنایی چه داد

که من روز و شب جز به صحرا نیم

ولی پیش خورشید پیدا نیم

نمی دونم شما دیدید یا نه، ولی یه سری کتاب هایی بود، خلاصه کتاب های معروف و سخت. یه دونه گلستانشو توی خونه پیدا کردم. قدیمی بود، واقعا نمی دونم از کجا اومده بود. ولی اینقدر خوندمش که از حالت اولش هم نابود تر شده بود. خوبیش این بود که تقریبا همه لغات و عبارات معنی داشت.

یه داستان داشت، یه جور مناظره بود بین یه دزد و گدا، و سعدی هم یه جورایی به این نتیجه رسیده بود که دزدی کردن بهتر از گدایی کردنه. الان اهمیت خاصی نداشت اون، ولی به طر مشخصی اون یادم مونده.

و یه حکایت هم بود، که می گفت ده درویش در گلیمی بخسبند ولی ده پادشاه در اقلیمی نگنجند.

و حکایت دو تا برادر، که یکی شون خدمت پادشاه می کرد و یکی شون آهنگری.

و یه داستانی به طرز شبح واری یادم مونده. خیلی وقتا تو زندگیم براساسش تصمیم می گیرم. در مورد یه مرد بود، که انگار توی یه خونه از نی زندگی می کرد، ولی رفته بود پیشه آتش بازی یاد بگیره. ( اهل فن ببخشن، دقیق یادم نمیاد، شاید این نباشه.)

همون دوره خیلی با هدیه هایی که به مادرم می دادن حال می کردم :دی. نارتسیس و گلدموند هرمان هسه رو خوندم ( که تازگی فهمیدم یه چیزایی داشته که من اصلا متوجه نشدم، ولی نفس سفر و ماجراجویی هاش خیلی روی شخصیتم تاثیر گذاشت اون روزا) جای خالی سلوچ رو خوندم، آوای وحش. داستان زندگی ماری آنتوانت.

چند سال قبلش، یکی از سرگرمی های بزرگ زندگی م، این بود که برم توی حیاط بایستم و لحظه ای که آسمون یهو سیاه می شه رو ببینم. خیلی سال ها مجبور شدم تو حیاط بایستم تا یاد بگیرم آسمون یهو سیاه نمی شه.

ولی وقتی که فهمیدم، دیگه کلا نمی تونستم بیخیال توی حیاط ایستادن بشم.

مامانم برام یه کتاب خریده بود، راهنمای آسمان و اجرام آسمانی بود. از انتشارات مدرسه، ولی اسمش دقیق یادم نمیاد. دونه دونه دنبال صورت های فلکی توی آسمون می گشتم. اجازه نداشتم برم روی پشت بوم، و میدان دیدم محدود بود به دقیقا پنج تا صورت فلکی. عاشق اوریون بودم و کمربندش و خوشه پروین. هیچ وقت نتونستم هفت تا ستاره توش بشمارم!

دیگه از اون روز از ابرها متنفر بودم. تحمل دیدن ماه رو نداشتم، چون عموما به این معنی بود که ستاره ای تو آسمون نیست.

هنوزم این عادت های حیاط گردی رو دارم. همیشه هم باعث میشه وسط تابستون سرما بخورم:دی

فکر کنم اول یا دوم راهنمایی بودم، که مادرم دوتا کتاب از کتابخونه مدرسه شون برام آورد. یکی شون یه کتاب ایرانی بود. توی اسمش انار داشت :دی از آقای مرادی کرمانی. هیچ وقت نخوندمش.

کتاب دوم، مال اوین کالفر بود. جلد چهارم مجموعه آرتمیس فاول. مادرم نمی دونست که وسط مجموعه س، منم نمی دونستم. هیچ جا ننوشته بود. ترجمه نشر افق نبود. برای کسایی که نخوندن، توی جلد چهارم آرتی یه جور فراموشی می گیره. بقیه شخصیتا می شناسنش و در عین حال، هیچ کس رو نمی شناسه. من دقیقا چنین حسی در مورد کل کتاب داشتم. هیچی نمی دونستم. هیچی.

ولی با این وجود، اونقدر دوستش داشتم که آرتمیس شد یه دروازه. به دنیای فانتزی.

آرتی برای مدت ها تنها کتاب فانتزی ای بود که خونده بودم. قبل از اینکه توی جهان فانتزیا غرق بشم.

همون وقتا بود که از آسمون، عاشق فیزیک شدم. زندگیم با فیزیک می گشت. فکر کنم سوم راهنمایی بودم که فیزیک کوانتوم رو کشف کردم، و فکر کنم سارا یادش بیاد اون روزهایی که توی حیاط مدرسه بودیم و در مورد «فیزیک کوانتوم دان!» شدن رویا پردازی می کردیم.

هیچ وقت روز کشف بوزون هیگز رو یادم نمیره. فکر می کنم من از خود طرف که جایزه نوبل برد خوشحال تر بودم. منو تا مرز گریه هم برد.

و توی همون سال بود که فروم های اینترنتی فانتزی رو کشف کردم. دوستای جدید. ماجراجویی های جدید.

رول نویسی هامون. شخصیت هامون. شخصیت های خود ما. که با تصمیم ما رفتار می کردن. با تصمیم های ما زندگی می کردن و با تصمیم های ما می مردن.

سارا، ویل. «ایفای نقش»دارن شان! دلتورا!

وای که چقدر روزای خوبی بود. وای که چقدر دلم تنگ شده. طرفداران فانتزی! :همر:

+دوستان می فهمن! =))

و از اون روز به بعد، دوستای زیادی پیدا کردم که دلیل من ـن. دلیل من بودنم.کسانی که این شخصیتو شکل دادن.

ممنونم از همه تون:)

+ حسش اومد، تصمیم گرفتم بنویسم. دستم هم درد می کنه. تمام اینا رو هم توی ویرایشگر بلاگ نوشتم و می ترسم همه ش بپره. حس ناامیدی بدی میشه:|

نگار.

۴ نظر ۲۷ دی ۹۴ ، ۱۹:۱۳
نگار. س.

       به نام آنکه هستی نام از او یافت... 

سلام بر همگی دوستان :)

خوش اومدید...

برای دل خودم می نویسم... هر چی که بشه... 

خوشحال می‌شم نظرم بدید.:)

+ آدرس بلاگ رو عوض کردم. هر وقت هم که شد یه پست می‌زنم که یعنی چی اصلاً :-" :)

۴ نظر ۲۴ مرداد ۹۳ ، ۱۳:۴۷
نگار. س.