:) ناشناخته‌های هزاره‌ی جدید

سه شنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۴، ۰۱:۵۷ ب.ظ

مقدمه

- و خانم گرین، ممکنه برامون توضیح بدین که استفاده ش چیه؟

- کاملا به تعریفتون بستگی داره. علم خالص هیچ وقت به توجیه عملی نیاز نداشته و نداره.

- و دقیقا چطور قصد دارین کسانی رو که فکر می کنن کار شما هدر دادن سرمایه ست رو قانع کنید؟

لندن نفس عمیقی کشید و به خبرنگاری که رو به رویش ایستاده بود خیره شد. آن خبرنگار، زنی با موهای بلوند کوتاه و چشمانی مصمم بود که به کوسه ای می مانست که با اطمینان شکارش را تعقیب می کند. کاملاً مشخص بود که سرمای هوا روی آن ها هم تاثیر گذاشته و میکروفون درون دست های زن خبرنگار می لرزید. ولی با این وجود، او قصد نداشت به این زودی ها از سوالاتش دست بکشد. از خبرنگارها متنفرم.

لندن گرین1 کمی سیخ تر ایستاد و ادامه داد: « اول اینکه، این پروژه با سرمایه ی شخصی یکی از اعضای تیم اداره می شه ... »

درست ترش اینه که، با سرمایه ی شخصی اعصاب خورد کن ترین و مغرورترین عضو گروه اداره می شه؛

« ثانیاً، هیچ تضمینی وجود نداره تحقیقی که الآن استفاده عملی نداره، بعداً هم نشه ازش بهره برد، ثالثاً، همونطور که چند لحظه پیش گفتم، پروژه هایی به این شکل اصلاً نیازی ندارن که استفاده ی عملی داشته باشن. هدف ما علم و حقیقته، نه تکنولوژی.»

لندن، همانطور که یکی دیگر از خبرنگارها آماده می شد تا سوالی بپرسد، با لبخندی گفت:

- از حضور همه تون خوشحال شدم و از طرف خودم و همه ی اعضای تیم ازتون تشکر می کنم. فکر می کنم برای امروز کافی باشه. روز خوش.

و در میان همهمه ی خبرنگاران، به داخل موسسه برگشت و در را پشت سرش بست.

- دنی؛ اون خبرنگارا اونقدر ترسوندنت که بعدش باید بر می گشتی زیر لحافت قایم بشی؟

 لعنتی. لعنتی. لعنتی.

دنی با عصبانیت به بروکلین خیره شد. بروکلین؛ همکار، حامی مالی و فرشته عذابش. 

البته که حق با او بود. لندن بعد از مصاحبه اینقدر هول شده بود که فراموش کرده بود وقتی با خبرنگارها رو به رو شده تازه از موسسه بیرون آمده بود. یعنی الان باید به سمت خیابان می رفت که یک تاکسی بگیرد، نه اینکه به داخل آزمایشگاه برگردد. لعنتی.

و از بخت فوق العاده ی او، تنها کسی که در آزمایشگاه مانده بود بروکلین ویلیام ویلز2 بود. تنها کسی که باید این افتضاح را می دید.

لندن تمام تلاشش را کرد که اعتماد به نفسش را از دست ندهد.

- هاها، واقعا خنده دار بود. نه، یه چیزی رو داخل جا گذاشتم.

دنی با عصبانیت به سمت اتاق کارش راه افتاد و در دل خدا خدا می کرد واقعا چیزی را جا گذاشته باشد. بروکلین هم، همانطور که آن خنده بریتیش لعنتی اش قطع نمی شد به دنبالش راه افتاد. چطور می شه که این پسر خنده هاش هم لهجه داره؟

- باهام کاری داری؟

بروکلین دوباره خندید: «نه، ولی فکر کنم تو به کمکم نیاز پیدا کنی.»

لندن آه بلندی کشید و چرخید: «دقیقاً چرا باید ازت کمک بخوام؟»

بروکلین لبخندی زد. وقتی لبخند می زد، تمام صورتش هم به دنبالش می خندید. حتی آن چشم های آبی اش. « خانم گرین، همین الان هم تمام این پروژه مشهورت با کمک های مالی من می چرخه، یادت رفته؟ »

لندن چشمانش را چرخاند و به قاب بزرگ پشت سر بروک خیره شد. در قاب عکس نبود، بلکه نمودار بزرگی بود و بالایش با فونت بسیار بزرگ نوشته شده بود: مدل استاندارد ذره ها و برهم کنش ها.

نه، یادم نرفته. مگه می شه با یادآوری های هر روزت یادم بره؟

- و این نکته هم هست که الان هنوز خبرنگار ها بیرونن، پس نمی تونی از در اصلی بری سمت خیابون.

لندن میل شدیدی داشت که مشت محکمی به صورت پسر عقده ای رو به رویش بزند. ولی متاسفانه بروکلین چیزی به جز حقیقت نمی گفت. الان تنها راهی که برایش باقی مانده بود رفتن از در پشتی بود و آن در هم تقریباً به اندازه نیم ساعت پیاده روی در این سرما با خیابان اصلی فاصله داشت.

- البته، ماشین من خیلی اتفاقی نزدیک در پشتی پارک شده. اگه تو هم می ری هتل، پس مسیرمون هم کاملاً یکیه، نه؟ اگه صبر می کنی، من می رم ماشین رو میارم.

بروکلین بدون اینکه منتظر جواب بماند، برگشت و به سمت در پشتی راه افتاد. لندن که واقعاً کاری از دستش بر نمی آمد، روی پله های منتهی به طبقه دوم ولو شد. بروکلین، زمان شروع پروژه، بدون معطلی کل این ساختمان را خریده بود. دنی این ساختمان را دوست داشت. به دلیلی که خودش هم نمی دانست، تک تک اتاق هایش را دوست داشت.

طبقه ی همکف، سازه ای مدرن با ساختمانی شیشه ای و آهنی بود. کف تماماً از شیشه پوشیده شده بود و هنگامی که از پله ها بالا می رفتی، این حس را القا می کرد که در هر لحظه سقوط خواهی کرد. و اصل فیزیک مدرن هم همینه، نه؟ راه رفتن توی کوره راهی که نمی دونی قراره تو رو به جایی برسونه، یا در اوج نابودت کنه.

طبقه ی همکف اتاق های زیادی نداشت، فقط یک در داشت که به روی آزمایشگاه اصلی شان باز می شد.

- لندن؟ دنی؟ سریع بیا تا خبرنگارا بویی نبردن!

صدای بروکلین او را از افکارش بیرون آورد.

___________________

London Green1

Brooklyn William Wales2

نموداری که دنی ازش نام می بره، یه همچین چیزیه، ولی تخصصی تر:3

Standard Model of Particles And Intractions

۹۴/۱۰/۲۲
نگار. س.

نظرات  (۳)

آخجون نگار داست نوشت :-" من خیلی از نثرت خوشم میاد آخه :-"

خلاصه اینکه منتظر بقیشم :دی
پاسخ:
:)
اینقدر حس خوبیه مردم ازت تعریف کنن :)
میگم بروکلین میدل نیم نداره؟:-" یه جیز خنده داره مثل مکسیموس مثلا:-"
پاسخ:
خب دیگه الان داره:))
اوووووووللللللللل!!!!!!!!!!!!
خوب اول از همه خودم از خودم تشکر میکنم همچین اسم باحالی رو میشنهاد دادم بعد از سارا تشکر میکنم که اسم بروکلین رو پیشنهاد داد
و در اخر هم از نگار تشکر میکنم که حرفای مارو فهمید و مذیزا بود و داستان نوشت!:))
باریک فرزندم!!!
بروکلین ازار دهنده ی جذاب*.* *.*
i want one*.*
قسمت بعدی رو زود بزار*.*
پاسخ:
من نمی دونم چه کنمممممم با قسمت بعدی=))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">