:) ناشناخته‌های هزاره‌ی جدید

دوشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۳، ۱۱:۰۲ ب.ظ

دهم شهریور

"      - برای شما آسون تره، شماها قبلاً این کار رو انجام دادین، حرفه ای هستین، این حس رو تجربه کردین، براتون راحت تره. برای من نیست. 

استیو لبخند مهربانانه ای به او زد و با آرامش گفت:

      - بهتون اطمینان می دم، بانوی من؛ این قرار نیست هیچ وقت آسون تر بشه. شما امروز یک نفر رو کشتین، براتون سخته. من اولین بار ده سال پیش این کار رو کردم، ولی هنوزم هر شب به خاطر جون هر انسانی که گرفته می شه کابوس می بینم. ولی یه روزی می رسه که یاد می گیرین اگه وقتتون رو توی میدون برای متاسف بودن تلف کنین، تبدیل به عذاب وجدان یه نفر دیگه می شین. 

همه چند لحظه ای ساکت شدند و به نوای آرام حرکت رودخانه گوش سپردند. مجبور بودند از دید دشمنانشان پنهان بمانند؛ پس کمپ ـشان تاریک تاریک بود. حتی وقتی که چشمانشان به تاریکی عادت کرد؛ رودخانه را هم نمی توانستند ببیند. 

      - می دونم که اون مرد آدم بدی بود؛ می دونم که همه شون می خواستن ما رو بکشن، ولی بازم نمی تونم خیال خودم رو راحت کنم که جونش رو گرفتم. 

استیو دوباره گفت:

      - اونا آدم بدا بودن، می دونین که. 

لارنس، برای اولین بار بعد از اینکه کمپ زده بودند شروع به صحبت کرد.

      - موضوع به این سادگیا نیست. اون آدم بدهایی که می گی، انسان بودن. می تونم برگردم و توی همون میدون؛ بین مرده ها یه پدر پیدا کنم که یه دختر کوچولوی پنج ساله داره. یه نفر قراره به همسر و بچه ش بگه که باباش؛ دیگه قرار نیست برگرده خونه. می تونم برات یه نفر رو پیدا کنم که یه پسربچه داشته. اون پسره همیشه معتقد بوده که باباش بزرگ ترین قهرمان دنیاست. استیو، تو به اون پسر می گی که پدرش برای ما کمین کرده بوده و ما هم کشتیمش؟ 

از حالت صورت استیو مشخص بود که می خواهد اعتراض کند. لری یک دستش را بالا آورد و ادامه داد:

      - کار ما اشتباه نبوده، اونا ریسک این کارو می دونستن. قوانین دنیای ما همینه؛ ما مجبور بودیم بجنگیم. اونا مسئول یتیم کردن بچه هاشون هستن. ولی اینکه عذاب وجدانی که بعد از دیدن اون دریاچه ی خون بهتون دست می ده رو با فکر اینکه اونا آدم بد ها بودن نادیده بگیرین، فکر نمی کنم نتیجه ی خوبی داشته باشه. 

دوباره همه ساکت شدند. لری سرش را میان دست هایش گرفت و آه بلندی کشید. نیل که تا به حال افسرده تر از آنی بود که بخواهد صحبت کند، با لرزش خفیفی در صدایش گفت:

       - من... من همیشه فکر می کردم یه راه دیگه ای هم هست. که جنگیدن نیاز نباشه... که بشه؛ نمی دونم، بشه یه کار دیگه انجام داد. من رفتم جلو؛ چون فکر می کردم اگه ازش بخوام نجنگه و پیشنهاد پول رو قبول کنه عقب می شینه. فکر نمی کردم حتی با این که می دونه کشته می شه، بخواد ما رو هم با خودش بکشه پایین. فکر نمی کردم همچین کینه ای... همچین نفرتی وجود داشته باشه. 

      - بعضی وقت ها؛ باید کشت، وگرنه کشته می شی. 

و بحث با همان جمله ی تلخ خاتمه یافت. "


   خیلی وقته که به این موضوع فکر می کنم. مخصوصاً بعد از اولین باری که به کتاب هایی که توی دنیای قدیمی نوشته می شن و با شمشیر شجاعانه می جنگند رو آوردم؛ خیلی کنجکاو شدم که یه شوالیه ی دلاور که در آن واحد با سه نفر می جنگه و می کشتشون، چه احساسی نسبت به خودش داره. یا چرا اینقدر دور، یه نفر که الان پشت سنگر می شینه و با مسلسل رقیب رو به رگبار می گیره؛ هر چقدر هم که کارش لازم و توجیه شده باشه؛ چه فکری می کنه. 

   حتی اگه اون سرباز باور داشته باشه که نیازه از کشورش، از خاکش، از دینش، از مردمش، از هویتش، از استقلالش دفاع کنه؛ حتی اگه کارش وظیفه ی انسانی ش بوده باشه؛ ولی هنوز هم اون مسئله پابرجاست که رقیبش انسانه...

هوووم... نظرتون رو برام بنویسید لطفاً. برام مهمه که نظریات دیگه ای رو هم بشنوم. :)

ممنون...

۹۳/۰۶/۱۰
نگار. س.

نظرات  (۱۹)

شلغم: رنگ جادو نشر ویداست
و نگار: عاره خیلی بامزه است :-D
خب نظر من: همیشه ترجیح می دم کسی کشته نشه...همه آدما خاکستری نیستن ولی سیاه بودنشونو ما تشخیص نمی دیم...برای همین هنوز نمی تونیم تصمیمی بگیریم...یاد اون داستانه افتادم که توی یکی از جنگا، امام علی یکی رو می زد یکی رو نمی زد...بعد گفت من تا هفت نسل بعد از این یه مومن می بینم...مطمئناً هفت نسل بعدشو انتظار ندارم ببینیم ولی نکته اینه که تو دل خود طرفو هم نمی بینیم...برای همین واقعا ترجیح می دم جنگی نشه
مگه این که طرف هامون کافر باشن، خودم عقیده دارم اون موقع دیگه انسان نیستن، و انسانیت بقیه رو هم حتی به خطر می اندازن...شاید بشه بدون عذاب وجدان یه کافرو کشت...
پاسخ:
نه من باهات موافق نیستم سارا. از دل اون مثلا کافر از کجا خبر می تونی داشته باشی؟
موفیستو شکل سگ شد از همه خنده تر بود=))
پاسخ:
:-"
:-"
نپرس دیگه!من هیچی نمیدونم اصن!(مزه ش میره ها!)
الکی پلکی حدسم نزن!=))یوکیو با تفنگش حریف همون رینم میشه=))
پاسخ:
=))
ببخشید! =))
یوکیو اصلا قدرت نداره؟:|خوش بینیتو دوست دارم:|
=))
پاسخ:
آقا من ندیدم این انیمه رو :| چرا هفته ی دیگه نمیشه من بتونم ببینم اینو؟ :-"

یه دیدن یوکیو ی خفن حال بده =))
+ ولی خب یوکیو نیروی ساتان رو نداره، نه؟
عه اینجوریه؟
اصن به رین هفده میخوره به یوکیو هم شصت و یک!والا ما هر چی میگیم ی چی دیگه میگن=))=))=))


به جان خودم دوقلو بودن اینا در تمام طول فیلم یه دروغ بزرگ بود=))
پاسخ:
=))
من همیشه توی زندگیم توی تشخیص دادن سن مزخرف بودم =))

واقعاً! حالا بعداً معلوم می شه به خاطر اینکه دوقلو نبودن اصلاً یوکیو قدرت نداره =))

رین پونزده شونزده میخوره بهش یوکیو بیست بیست و یک!اصن تو کفم=))
پاسخ:
نه دیگه. به یوکیو بیشتر از 20 نمی خوره. ولی به رین هم بیشتر از پونزده نمی خوره. 
فقط من تو کف دو قلو بودن این دو تا ام! :))
یوکیو قیافتن خییییییییلی بزرگه!اصن رین نینیه!اونجا داشتن بزرگه کوچیکه میکردن دو سه باری زدم عقب دوباره بخونم!شک کردم یعنی!آخه به رین نیماد:|
پاسخ:
یوکیو قیافه ای بیست میزنه حتی :-" بهش نمیاد پسر پونزده ساله باشه =))
به رین میاد البته =))
هر وقت شماها تونستین پسری رو که وسط خیابون بهتون دست زده و مزاحمت ناجور ایجاد کرده رو نزنین،دشمنتونم میتونین نکشین!=))
پاسخ:
=))
کتی :-" =))
فکر کنم درسته!=))
اما جداً منم همین سؤالو از خودم می کنم.چطوری یه نفر می تونه جون «دشمن» شو بگیره و شب راحت بخوابه!مثلاً شاید یه دشمنایی منطقی باشه گرفتن جونشون!:-" مثلاً ولدمورت!=)) اما خب در دنیای واقعی ندیدم!:|
پاسخ:
=))

خب ولدرمور که موضوع دیگه ایه. ولدرمور شر مطلق بود. ما نداریم چنین چیزی به نام شر مطلق. به نظر من که نداریم حداقل. ولدرمور انسان هم نبود حتی. 
دقت کن!رین چقدر باشعوره:|بعد هی میگن یوکیو بزرگتر میزنه!یوکیو غلط کرد با هفت جد پشتش و ساتان:|
پاسخ:
بابا یوکیو خیلی بزرگتر می زنه قیافه ش =)) منو کشتن با نقاشی کشیدنشون =)) 
آروم باش خواهر من :-" 
هعی!خیلی حال داد!این ملت توهمیه من از همه باحال تر=))
اصن یه تاثیر بسزایی داشتن تو نوشته های هر سه مون=))=))=))
وای قسمت سوم رینو دیدیییییییییییییییییی؟کجا تموم میشد؟اصن یادم نی:|
پاسخ:
واقعاً! حالا پیداشون می شه نگران نباش =))

نه تمومش دانلود نشد :| من تا دقیقاً بعد از اسلحه کشی رو دیدم :((
وای اون جمله ش... اونجا که یوکیو به رین میگه احمق واقعاً فکر کردی می تونی جنگیر بشی؟ اصلاً :((
حالا خوبه تا با اون تیکه اش مشکل داری!
من کلا با کارخونه های اسلحه سازی مورد دارم!:-"
پاسخ:
=))
:D::D

+ خوش آومدی پارمیدا خانم :)) قدم روی چشم ما گذاشتید =))
+ اصطلاحش همینه دیگه؟ :-"
صد در صد!معلومه که کریس خانم از دست یکی قاطی کنه نه تنها عذاب وجدان نمیگیره بلکه...(یاد آوری کنم؟=)) )
=))=))
آخ چ خاطره ای شده!=))
پاسخ:
=))
اصلاً نیاز به یادآوری نیست! :-" 
+ آره خیلی بامزه یاد همه مون مونده =))
نیل هان؟آخ آخ من ی حس غریبی بهم میگه این کریس بودا=))ب خدا ترکوندی نگاررررررررررررررررررررر خدا نکشتتتتتتتتتتتتتتتت خیلی قشنگ بود!من میگم کاش اینا رو ریز ریز بکشی وسط داشتان کریس!باحال بودا
میتونی تراژدی ترشم کنی حتی!ای نمیری ک الان کلی سوژه و ایده اومده واسه نوشتن اما من موندم و رولم!:((
پاسخ:
نه کریس نبود! من در کل اسم نیل رو خیلی دوست دارم :)
فکر نمی کنم این به شخصیت کریس و همراهان بخوره! ولی سعیمو می کنم =))
:))))))

راستی نگار کتابفروشی رفت اون کتاب رنگ جادو از پرچت یادت نره ببینی چه نشریه لطفا :) آخه خیلی عجیبه ترجمه شده باشه :)
پاسخ:
عجیب نیست به نظرم؛ ولی خب حتما می بینم برات :)

 + هنوزم فکر می کنم بهنام باشه. بهنام عموماً از این کارها می کنه =))
اوهوم ولی به عنوان یه داغدیده بهت توصیه میکنم به کسی قرض ندیش :((

من از نمایشگاه خریدم جلد اولشو .... خودم نخونده بودم که به یکی قرض دادم ... چهار ما بعد بهم داد به طوری که نشناختمش ! تما صفحاتش یکی در میون بیرون زده بود از کتاب جلد خود کتاب کنده شده بود و بعضی صفحاتم به طرز فجیعی جدا بود از شیرازه ...... از همه بد تر طرف به طرز ضایعی با چسب نواری سعی کرده بود درست کنه اینا رو !

کتابو که بهم داد فک کردم شوخی میکنه اولش منتظر بودم یه کتاب نو از پشتش در بیاره بخنده ! بعد چند ثانیه که هیچ کاری نکرد ....... بعد هرچی هم فکر کردم دیدم اول آوریل هم نیست ( دی : ) ...... هیچی دیگه کتابو گرفتم بردم خونه !

الان یکی ببینه فک میکنه از بابابزرگم بهم رسیده کتابه :|

اصن باورت نمیشه ! :(((((((

خودم هنوز دل و دماغ ندارم برم بخونم کتابه رو با این وضع :| :(((((
پاسخ:
واااااااااو :) من بودم می مردم از خجالت می رفتم یکی دیگه می خریدم!
در کل خیلی وضع خرابه انگار:-" می خوای وقتی خریدم بهت قرض بدم بخونی :)) :-"
بفرما :)

لینک گودریدز جلد اولش :
https://www.goodreads.com/book/show/7205214-assassin-s-creed?ac=1

لینکش از انتشارات آذرباد :

http://azarbadpub.ir/product/5

اینم لینک دانلود مجموعش به زبان اصلی از زندگی پیشتاز :) :

http://www.pioneer-life.ir/library/viewdownload/21-/497-assassin-s-creed-novel-series.html
پاسخ:
ایول :) خیلی تشکر :) ولی فکر کنم بخرمش؛ احتمالاً نگین خیلی خوشش میاد از این =))
:| نگار ؟؟ :|

بازی رو از روی کتابش ساختن :| کتابش خیلی معروفه که ...... نشر آذرباد هم چاپش کرده :))
پاسخ:
:-"
نمی دونستم خب! چه جالب :-؟ نویسنده، مترجمش کیه؟ 
اممممممم چیزه نگار این تیکه از داستان رو خودت نوشتی یا نقل قول از یه کتابی بود ؟

اگه اولیشه که خیییییلی عالی بود اگرم دومیش کتابش چیه عایا ؟ D:

میدونی چیه متنو خوندم یاد کتاب فرقه ی اساسین ها افتادم !

__________

خوب بریم سر وقت بحث

ببین همه اینایی که گفتی درست ولی اگه توی موقعیت بکش یا کشته میشی قرار بگیری مسلما هرکسی اولی رو انتخاب میکنه ....... اممممم و آها اینکه توی موقعیت بکش یا کشته میشی اگه قرار بگیری فکر نکنم عذاب وجدان بگیری بعدش ، اگه دومی رو انتخاب کنی ...... چون یکی باید میمرد بالاخره ....

فیلم مردان سیاهپوش 3 ، یه دیالوگ قشنگ داشت یادم نمیره هیچ وقت « هرجا مرگ باشه مرده هم هست » مرگ وظیفه داره تو اون زمان جون یکی رو بگیره اگه طرف مقابل نباشه اون تویی .... خلاصه براش مهم نیست اون کیه فقط باید مال یکی رو بگیره ...

این دیالوگ وقتی گفته شد که یه نفر برگشت به گذشته تا از مرگ همکارش جلو گیری کنه ، موقعی که گلوله به سمت همکارش شلیک شد یه نفر دیگه پرید جلوی گلوله و همکارش زنده موند .......... بعدا فهمید اونی که پرید جلوی گلوله پدرش بوده که وقتی خیلی بچه بوده مرده .

البته این تیکش خیلی ربطی نداشت ( دی: )

ولی مثلا الان این داستانی که نقل شد ، یه نفر میتونی توی میدون جنگ هیچ کسی رو نکشه ...... خوب وقتی این انتخاب رو داره طبیعیه که بعدش عذاب وجدان داشته باشه ......ولی توی موقعیت بکش یا کشته میشی مطمئن باش بعدشم هیچ کس عذاب وجدان نمیگیره
پاسخ:
نه حسش اومد منم گفتم یه چیزی بنویسم.
تشکر :)
نخوندم کتابشو :-؟ اساسین کرید؟ بازی نبود احیانا؟ :-؟

_____

مِن این بلک 3 رو دیدم. و آره منظورت رو می فهمم؛ ولی نمی دونم؛ حتی با این وجود هم نمی تونم درک کنم یه نفر بتونه با فکر اینکه جون یکی رو گرفته زندگی کنه....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">