:) ناشناخته‌های هزاره‌ی جدید

جمعه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۳، ۰۸:۲۹ ب.ظ

بیست و یکم شهریور!

سلام. 

1- این صفحه رو همینطوری چند بار باز کردم، چند خط نوشتم و بستم. در کل زندگیم هیچ وقت یاد نگرفتم درد و دل کنم:| الان - به دلایل زیادی - خیلی دلم می خواست یه سری حرف ها رو بزنم، ولی واقعاً کلمه های مناسب رو پیدا نمی کنم. 

2- یه کتابی رو دارم می خونم، اسمش Graceling ـه. یه پسره داخلش قدرت این رو داره که احساسات و تفکرات مردم رو که در مورد خودش هستند رو حس کنه. مثلاً یکی رو به روش وایساده و می گه این پسره چقدر بد لباس پوشیده. چقدر خوشگله. من چقدر ازش بدم میاد. اینجور چیزها رو. بعد این قدرت یه جور راز بوده. 

دیشب داشتم فکر می کردم چی می شد اگه این قدرت رو داشتم. فکر کنم دیوونه می شدم کاملاً :-" خیلی وحشتناکه. 

بعد یه مرد دیگه هست، قدرت قانع کردن داره. یعنی طرف یه دروغی می گه، نه تنها کسی که دروغ رو می شنوه با تمام وجود اون رو باور می کنه، بلکه اگه شنونده به یه نفر دیگه هم بگه نفر سوم هم باورش می شه. وجود داشتن چنین انسانی ترسناکه :| فکرش رو بکنین...

3- یه عالمه کتاب گرفتم که این چند روز آخری بخونم، بعد همزمان یه عالمه کار سرم ریخته... :(( بعد موضوع اینه که هیچ کاری انجام نمی دم فقط استرس انجام ندادن این کارها رو دارم :|

4- Friends چقـــــدر خوبه :) اولین داستانی بود که باعث شد آرزو کنم کاش دو تا شخصیت به هم می رسیدن و وقتی با هم دیگه هستن ذوق کنم و اینا :-" 

           و الان برای خودم متاسفم که بعد از این همه سال قبل از نوشتن فرندز باید فکر کنم اول r رو بنویسم یا i :|

5- من الان خیلی دلم می خواد که یه کتاب بخونم که آدم بد هاش حقیقتاً آدم بدها نیستن. یعنی هدفشون یه هدف خوبه، ولی برای رسیدن به اون هدف باید یه سری چیزها رو قربانی کنن و یه سری کارهای بد رو انجام بدن که باعث بشن فکر کنی شاید حتی ارزشش رو داشته. اگه پیشنهادی دارین خیلی خوشحال می شم بشنومش. :)

6- من یه شخصیت ساختم برای داستان، تا حد زیادی خود منه - خب البته به جز قسمت نابغه ی مکانیک و فیزیک بودنش و صد البته قسمت قاتل حرفه ای بودنش ( =)) ) - و هر دفعه که واکنش ها و حرکاتش رو نگاه می کنم و به این فکر می کنم که اگه خودم بودم چی کار می کردم، یه حس عجیبی بهم دست می ده. بعضی وقت ها از دست خودم ناراحت می شم، بعضی وقت ها خنده م می گیره که تا به حال به واکنش هام فکر نکرده بودم و غیره :-" در کل حس جالبیه، امتحانش کنین :D

خیلی حرف زدم به نظرم :-" 

شب همگی بخیر :)

فعلاً :)

۹۳/۰۶/۲۱
نگار. س.

نظرات  (۵)

ب نظرت باید عصبیش کنم؟(سامی)
پاسخ:
=))
عب نداره :دی

عهههههههههههههههه جدااااااااااااااااا؟میشه سامی باهاش ی مکالمه داشته باشه؟=))=))=))بد نمیشه ها!
پاسخ:
=))
=))

حرفی ندارم! =))
کتی ببخشید حواسم نبود نظرت رو پاک کردم! جوابت رو همینجا می دم:

آره البته! کریس من جداست! من این دختر رو از یه نابغه ی فیزیک به قاتل تبدیلش کردم =))
ولی خودم خیلی دوستش دارم این دختر رو :-" خیلی :-"
کیتی هم همینجوریه دیگه :-" میدونی توی ای شورشای مقاومت چند نفر داغون شدن و چقدر شهر خسارت دید :-"

خیلی ممنون بابت اسپویل کل داستانت :)))))))))) =))

هیچی میخوام یه داستان بنویسم جک اسپارو ........ ببخشید ، کاپیتان جک اسپارو (دی:) هم توش باشه :-"

اوهوم فیلم بعدی هم داره ... سال 2016 میاد ! ( چه سال خوبیه ! هم شرلوک هم این :-" )

اسمش اینه : « مردگان افسانه نمیگویند »


من ویل ترنرو میخوامممم :((((((

کاش تو فیلم بعدی یه جوری بیارن ویل و الیزابتو :( دلم براشون تنگ شده :-"
پاسخ:
:-" آره خب...

خواهش می شه =))

عه؟ حتماً بذار بخونیمش :)

واقعاً! ولی خیلی دوره!
چه اسم باحالی!

منم دوستشون داشتم... نه به اندازه ی جک، ولی خب دوستشون داشتم :)
شب تو نیز بخیر :)))

اما داشتن اون قدرت قانع کردنه خیلی خوبه :-" .... حس میکنم یه جور هیپنوتیزمه :-؟

من همیشه فکر میکنم اول i رو بنویسم یا e رو :))) :-"

نگار مجموعه بارتیمیوس اینجوری نیست مگه ؟

جلد یک این احساس درباره کیتی وجود داره و جلد دو درباره ناتانیل :-"

نگار من هرشب دارم به ادامه اون داستان ناتمامت فکر میکنم :| :| :|
اینکه اون مرده چه راهی برای رسیدن به آرامش پیدا کرد :-"

توروخدا این یکی رو اگه میذاری ناقص نذار :)))))


پ .ن : تو فیلم دزدان دریایی کارائیب رو دیدی عایا ؟ نظرت درباره شخصیت جک اسپارو چیه ؟
پاسخ:
خوب بودنش جدا، ولی به این فکر کن یه نفر چنین قدرتی داشته باشه و بخواد ازش بد استفاده کنه...

:-" :-"

نه بارتیمیوس جادوگرا توش یه سری آدم طماع و خودخواهن که فقط قدرت می خوان. اون چیزی که من میگم مثل دوزخ دن براونه. مثلاً یه مردی داخلش بود، که می گفت اگه جمعیت کره ی زمین همین الانش بیشتر از چیزیه که باید باشه. می گفت خود طبیعت هر چند وقت یک بار جمعیت رو متعادل می کنه - مثلاً توسط طاعون - و بعدش مثل بعد از دوره ی طاعون، یه دوره مثل رنسانس پدید میاد. می گفت یه سری ها باید قربانی بشن که ما یه دنیای آرمانی داشته باشیم. آخرش هم اسپویل : چون یه محقق و زیست شناس بود یه ویروس خیلی همه گیر اختراع کرد که یک سوم جمعیت دنیا رو نازا کنه. پایان اسپویل =))
ببین وقتی من کتاب رو می خوندم، واقعاً فکر می کردم شاید ارزششو داشت اون آدم ها بمیرن یا هر بلای دیگه سرشون بیاد. چون مرده واقعاً راست می گفت. + بعد هم از خودم متنفر شدم :| ولی خب راست می گفت آخه :-"

:D:D:D:D
نوشتمش اون رو! ولی خودم هر چی بهش فکر می کنم خیلی شبیه داستان هایی شده که قبلاً خوندم... دلم نمیخواد بذارمش.
+ بذار برات بگم، اون دختره، یه چیزی از اون مرده دزدیده بود، مرده دنبالش می گشت. بدجوری هم بهش نیاز داشت و شب و روز رو ازش گرفته بود و اینا. از اونجایی که مرده جادوگر بود - البته اون جادوگری که من مد نظرم بود یه کم فرق داره با جادوگرهایی که می شناسی - داشت با یه سری روش هایی دنبال دختره می گشت که بالاخره پیداش کرد بلند شد بره دنبالش. 
+ چیز مسخره ای بود در کل. :-"

پ.ن: جک 3>3>3>3> خیلی دوستش دارم من :-"
نظر می خواد؟ :-"
+ فیلم بعدی داره اصلا؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">